چه افتضاحی شد. سقف دنیا دارد فرو میریزد. سقف آسمان نه. سقف دنیا. دنیای احمقانهای که انسان برای خودش ساخته و به آن افتخار میکند. افتخار میکند به آسمان خراشهایش. به کارخانههایش. به بزرگراهها و استادیومهایش. به این دنیای دستساز میبالد و باد به غبغب میاندازد. بخار رادیو اکتیو. باد. گازهای سمی. نفس سمی. پر از آلودگی. پر از کثافت. پر از احساس برتری و غلبه برطبیعت. فرانسویها دارند خودشان را میکشند. یک هفته ای میشود که بورس در پاریس سقوط کرده است. درست چند روز بعد از اعلام ورشکستگی بانک آمریکایی لمن برادرز بانک های فرانسوی هم یکی بعد از دیگری پیچ و مهرههایشان شکست. پول سقوط کرد. درست مثل آدمی که میخواهد خودکشی کند، پول خودش را از بالاترین طبقهی یک آسمانخراش به پایین انداخت. آسمانخراشی که برجکش آمریکاست و در طبقات پایین کشورهای اروپایی و باز در طبقات تحتانیتر کشورهای آسیایی و خاورمیانه قرار دارد. پول خودش را پرتاب کرد و اکنون به طبقات پایینتر رسیده است. دولت و صاحبان سهام هم سرشان را از پنجرههای آسمانخراش بیرون آوردهاند و هرکس میخواهد کاری کند اما دیگر دیر شده است. کار از کار گذشته است. سقوط با کسی شوخی نمی کند و جدیست. جدیتر از سقوط در دنیا شاید تنها مرگ باشد. پیری و بیماری در عین جدیتشان مهربانند. آدم میتواند پیر و بیمار باشد اما هنوز در ارتفاع هستیاش قرار داشته باشد و یا دست کم میتواند اینطور برای خودش فرض کند. اما مرز سقوط از مرزهای تنهایی و بی پناهی فراتر میرود و با مرگ همسایه میشود. مرگ پول هنوز نرسیده است. میدانم. هنوز در کیف دستیام چند دانه اسکناس و مشتی پول خورد پیدا میشود.
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 1:18  توسط آینه
|
به زودي نيمهشب ميشود. دوباره شبي ديگر. گربهها در اطرافم خوابيدهاند. چنان آرامند که آدم خواه ناخواه با ديدنشان آرام و بيتنش ميشود. بعد از ظهر که به خانه برگشتم کمي موسيقي گوش دادم. بارها به اين موضوع فکر کردهام که اگر موسيقي به وجود نميآمد٬ دنياي بدون موسيقي چگونه دنيايي ميشد؟ و انسان اين دنياي صامت را چطور ميتوانست تاب بيآورد. تنها پاسخي که به ذهنم ميرسد اين است که انسان به موسيقي طبيعت گوش ميداد. و اگر صداي طبيعت قطع ميشد چطور؟ هيچي. انسان ميمرد. منقرض ميشد.
صداهايي که در طبيعت توليد ميشوند هر کدام يگانهاند و کاملاً با ساز وکار جسم و روح انسان و ديگر موجودات زنده هارموني دارند.
يادم ميآيد شبهاي کشيک وقتي که تا صبح سرپا و يک نفس در دالانها و سالنهاي بيمارستان سگ دو ميزديم٬ تنها دلخوشيام اين بود که تا سپيده چند دقيقه وقت آزاد داشته باشم. آن وقت بدون آنکه به کسي بگويم خودم را به راه پله يا حياط بيمارستان ميرساندم و در آنجا به سکوت شب و صداي به هم خوردن برگها گوش ميدادم. آن شبها اگر باران ميباريد ديگر معرکه بود. در آن دقايق کم، خستگي در صداي قطرههاي باران حل ميشد و از تنم بيرون ميرفت. فضا آنقدر سيال و سبک بود که حتي اگر قرار بود آن شب آخرين شب هستي باشد٬ ميشد بعد از انتها٬ اميد به صدايي داشت.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 1:49  توسط آینه
در محل کارم نشستهام. امروز صبح زودتر از هميشه از خواب بیدار شدم که زود خود را به پشت اين ميز برسانم. دیروز بعد از ظهر سر کار نرفتم و تمام ملاقاتها را به امروز صبح محول کردم. پاپ بعد از سالها به اين شهر آمده است. ديروز ساعت ۱۰ صبح رسيد. اول با سارکوزي و زنش کارلا به کاخ اليزه رفت و بعد قرار شد که در کليساي نتردام مراسم عبادت و موعظه راه بياندازد. از طريق راديو شستم خبردار شد.از محل کار دوم با عجله به خانه آمدم ماشين را پارک کردم و هنهن کنان خود را به ايستگاه مترو رساندم اما چه فايده. مسئول گيشه که مرد بيست و سه چهار سالهاي بود در حاليکه چانهاش را ميخاراند گفت که ايستگاه سنت ميشل به خاطر مسائل امنيتي بسته است. تف! لعنت! حالا من چطور خودم را به پاريس برسانم؟! تف! باز هم تف! اولين قرار ملاقات ساعت دو بعد از ظهر است و الان؟ الان که ساعت يک و ربع است! يا همين حالا يا هيچوقت. پس هيچوقت. به درک اصلاً. نخواستم. سر کار نمي روم. گور باباي آدمهاي مريض. گور باباي شغل و وجدان کاري. بگذار پاپهاي لعنتي سوار بر آن پابیلومهاي مضحک يکي بعد از ديگري بيايند و دور ميدانها و کليساها بگردند و اين شهر گناه کار را تبرک کنند. گفتم پابيلوم. بله پابيلوم یا اصلاً همان پاپیلوم. غدهي سرطاني. درست عين يک غدهي سمج که در مسيرش همه چيز را متلاشي و خراب مي کند. پاپ بنوآ ي شانزدهم هم مثل يک غده از هر محله و کوي و برزني که رد ميشود همه چيز را تعطيل ميکند. خيابانها بسته. مغازهها بسته. ايستگاه مترو بسته. تفکر و دموکراسي تعطيل. پاپيلوم. مي گويند تخصص پاپ بنوآي شانزده تحقيق دربارهي باکرگي حضرت مريم است. امروز چطور؟ تکليف رختخوابهايي که از ديشب پهن ماندهاند چه ميشود؟ مسئله٬ مسئلهي باکرگي حضرت مريم است. مگرنه ؟ تف به این باکرگی که قرنها ذهن ملتها را گایید و همچنان میگاید. تکان بخورید. رخت خوابهایتان را جمع کنید. الان است که پاپ با پاپیلومش سر برسد و یک ساعت تمام باکرگی مریم مقدس را توی سر شما جماعت بدبخت گناهکار بکوبد.
خوشحالم که اکنون پشت ميزم نشستهام و پشتم به کوه قاف است. راديو ميگفت ساعت هشت صبح دويست هزار نفر در ميدان انوليد براي مراسم عشاي رباني آمادهاند. با آب و تاب ميگفت تعداد زيادي از مردم از شب قبل رختخوابهايشان را در ميدان پهن کردهاند. اين مردم رختخواب به دست تنها منتظر هيجاني در زندگيشان هستند که به محض آنکه در جايي شرايط مساعد بود، رختخوابهايشان را بردارند و ببرند و آنجا پهن بکنند. در دستان اين مردم متعهد گاهي چيزهاي ديگر هم پيدا ميشود. گاهي شمع. که تا ترقهاي در گوشه اي از دنيا منفجر شود معطل نشوند و به يادبود شهداي آمريکايي و بر ضد تروریستها دور هم جمع شوند و شمع روشن کنند. گاهي دسته گل به دست ميگيرند و به ياد نيکلا کوچولو که چند شب پيش از اين از سر غفلت و ندانم کاري بابا ننهاش توسط لولو سر به نيست شده در خيابانها راه مياقتند. آن وقت اگر در مسیر گذرشان به یک آدم بیکار یا معتاد افتاد به نیابت از نیکلا کوچولو نگاه نفرتانگیزی به او بیاندازند.
ساعت چند است؟
چرا پس نميآييد؟ مگر قرارمان ساعت ۹ صبح نبود؟ نکند شما هم در ميدان انوليد با پاپيلوم مشغول عبادتيد؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 12:43  توسط آینه
شب شد. ساعت یازده شب. تا یک یا حداکثر دو ساعت دیگر باید بخوابم. فردا صبح زود باید بیدار شوم و بروم سر کار. همواره شبها را به خاطر سکوت و تاریکی دوست داشتهام. اما از زمانی که یادم است در خواب شکنجه شدهام. کابوسها. از خواب پریدنهای پی در پی. ترس. یادآوری روزهای رفته. وقتی کتاب شب هول هرمز شهدادی را خواندم آرام شدم. احساس کردم در این شبزدگی تنها نیستم. و شب همانطور که مثل یک شراب کهنه آرام آرام در ذهن آدم مینشیند و آدم را کرخت میکند میتواند ترسناک و هول آور باشد. هر پاراگراف کتاب شب هول با یک اندیشهی بکر و نثری بدیع نوشته شده است.
متاسفانه این کتاب آن طور که باید تا اکنون در ایران مطرح نشده است. البته از جامعهی ادبی ایرانی که مرجع گرا و باندباز هستند هیچ بعید نمیدانم که از قصد نگذاشتند این کتاب سر و صدا کند. هرمز شهدادی این کتاب را نوشت و ناپدید شد و البته انتظار دیگری هم از نویسندهی کتاب شب هول نمیرفت. نمیشود صاحب چنین فکر درخشانی باشی و با قلم پرخاش اینطور کلمات را کنار هم بگذاری و بعد برای اینکه کتابت اسمی در کند٬ بروی چپ و راست خایهی آقایان را بمالی تا برایت نقد بنویسند.
نه نمیشود.
و باز شب:
شب را بیان نیم رخ اشیاء پر کرده بود
و باد صدها ستون سیاهی را در جادههای شب زده مییرد
و باد بال میزد٬ و باد بال بود٬ و باد راز بود٬ راز بزرگ خلقت را بال میزد باد.
گردابهای بیخواب٬ در التهاب چنبر ماران
نه.
نمیشود.
شعر از یدالله رویایی
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 1:58  توسط آینه
آخر بیرون نرفتم. اما در ساعتی که گذشت کلی از کارهای عقب افتاده را انجام دادم. اتاقها را مرتب کردم. ظرف ها را شستم. رختهای کثیف سفید و رنگی را از هم جدا کردم و آن ها را در ماشین رختشویی انداختم. کاغذهای اداری را که دو سه هفتهای میشد روی هم تلنبار شده بود٬ منظم کردم. برای منظم کردنشان مجبور شدم تکتک کاغذها را دوباره از نو بخوانم. بخوانم. بخوانم. امان از خواندن کاغذهای اداری. گند بزند به این زندگی که برای ثابت کردن هستیات ناچاری به اندازهی وزنت کاغذ به ثبت برسانی. همه اینها هم فقط برای اینکه بتوانی گلیمت را از این لجن زار بیرون بکشی.
چند کار دیگر باقی مانده. که آن ها را هم به خود قول دادهام امشب انجام بدهم. پر کردن چند برگهی اداری که آخرین مهلت یکی از آنها امروز بود. پختن غذایی برای شام. و باز خواندن.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:5  توسط آینه
باید هرچه زودتر خاک گهدانی گربهها را عوض کنم وگرنه به زودی بوی گه خانه را بر میدارد. برای این کار تنبلم. تنبل. باید از خانه بیرون بروم. هنوز شاید بشود مغازهای را پیدا کرد که باز باشد. باید به خودم نهیب بزنم. بلند شوم. از جا برخاستن. گاهی وقتها از جا برخاستن طاقتفرساترین کار ممکن میشود. آنهم وقتی که حوصله نداری و میدانی که باید با آدم ها روبهرو شوی. چرا باز دوباره دارم خودم را ملامت میکنم؟ مگر نه این است که امروز بعد از ظهر را به خودم هدیه دادهام. ظهر به خانم منشی تلفن کردم بهانهای آوردم و آزادی چند ساعت را با بهانه ام خریدم. توانستم کمی کتاب بخوانم. کمی در خانه پرسه بزنم. با گربهها بازی کنم. این وبلاگ را برای خودم راه بیاندازم. کم است؟ هزار بار آدمها به زندگیام گه زدند حالا یک بار هم گربهها بزنند. مگر طوری میشود؟
بیخیال
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 20:47  توسط آینه